ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
کـاروان آهـنگ رفـتن ساز کرد سیـر مـعـراجی دگـر آغـاز کرد کرد از کوفه به شام غـم خروج بود تا شامش چهل منزل عروج هر زنی با یک جهان اندوه و درد بــود پـیـغــامآور هـفــتــاد مــرد اشک سرخ و جامه چون رخ نیلگون چشم هر یک را هزاران چشمه خون هـر اسـیـری بـود پـیـغــام آوری بر لبـش فـریـاد خـونینحـنجری گشت در هر شهر سرها زیب نی نیزهها در پیش و محملها ز پی کهـنـه دیـری بود و آنجا راهـبی شعـلـههای طـور دل را طـالـبی دیر نه، نه، یک جهان دریای نور او چو موسی بر فراز کوه طور تـرک دنـیا گـفتهای در کـنج دیر همچو عیسی آسمان را کرده سیر لحظه لحـظه سالها در انـتـظار تـا شـود دیـرش زیـارتـگـاه یـار بیخبر خود رازها در پرده داشت در تمام عمر یک گمکرده داشت دیـد در پـائـیـن دیـر خود شـبـی هر طرف تـابـیـده ماه و کوکـبی آمــده از طــور مــوســای دگـر در غـل و زنجـیـر عـیسای دگر سر به روی نیزه میگوید سخن یا سر یحـیـاست پیش روی من؟ کرد نـصرانی نـزول از بام دیر گرد سرها روح او سرگرم سیر دیـده بـر شـمـع ولایـت دوخــتـه چون پر پروانه جـانـش سوخـته راهـب پـیـر و سـر خـونـین شاه رازهـا گـفـتـنـد با هـم بـا نـگــاه شد فراق عاشق و معـشوق طی این بـه پـای نـیـزه او بـالای نـی ناگهان زد بانگ بر فـوج سـپـاه کای جـنـایتپـیـشـگـان روسـیـاه کیست این سر؟ کاین چنین خوانَد فصیح وای من، داود بـاشد یا مـسـیـح؟ پاسخش گفتند مقصود تو چیست؟ این سر خونین سر یک خارجیست کرده سرپـیچـی ز فـرمـان امـیر خود شهید و عترتش گشته اسیر ریخت نصرانی به دامن خون دل گشت سر تا پا وجودش مشتعـل برکشید از سینه چون دریا خروش گفت ای دونفطرتان دینفروش ثروت من هست چندین بَدره زر در جـوانـی ارث بــردم از پـدر در بـهـای این هـمه سـیم و زرم امشب این سر را امانت میبـرم میکـنـم تا صـبـح با او گـفـتگـو کـز دهـانـش بـشـنوم سرّی مگو شمر را چون دیده بر زر اوفتاد عـشق سیـمش باز در سر اوفتاد داد سر را و ز راهب زر گرفت راهب آن سر را چو جان در بر گرفت برد سوی دیـر سـر را با شتـاب کرد نـاگه هـاتـفی او را خـطاب راهـب از اسـرار آگـه نـیـسـتـی هـیـچ دانـی مـیـزبـان کـیـسـتـی؟ میـهـمـانت مـیـزبـان عـالـم است هرچه گیری احترامش را کم است این که لبهایش به هم خشکیده است بحر رحمت از دمش جوشیده است این که زخمش را شمردن مشکل است زخم هفتاد و دو داغش بر دل است گوش شو کـآوای جانان بشـنوی از دهانش صوت قـرآن بـشنوی گرد ره با اشک از این سر بشوی با گلاب و مُشک خاکستر بشوی برد راهب عاقبت سر را به دیر تا خدا در دیر خود میکرد سیر شد چـراغ دیـر آن سـر تا سحـر دیگر اینجا دیر راهب بود و سر گفت ای سر، تو محـمّد نیـستی؟ گر محـمـّد نیـسـتی پس کـیستی؟ ناگهـان سر غـنچـۀ لب باز کرد بـا نـصـاری درددل ابـراز کـرد گفت: کای داده ز کف صبر و شکیب من غریبم من غریبم من غریب گـفت: میدانم غـریب و بیکسی گـشته ثابت غربتت بر من بسی تو غـریـبی که به هـمراه سـرت هـمره آید دستبـسـته خـواهرت باز اعجازی کن ای شیرینسخن لب گشا و نام خود را گو به من آن امیـرالمـؤمنـین را نـور عین گفت: راهب من حسینم من حسین من که با تو همسخـن گشته سرم نـجـل زهــرا زادۀ پــیـغــمـبــرم دیـده ایـن سـر از عـدو آزارهــا خـوانـده قـرآن بـر سـر بـازارها اشک راهب گشت جاری از بصر گـفـت: ای ریـحـانـۀ خـیـرالبشر از تو خواهم ای عزیز مرتضی شـافـع راهـب شـوی روز جــزا گـفـت: آئـیـن نـصــاری واگـذار مـذهـب اسـلام را کـن اخـتـیــار راهـب از جـام ولایت کام یافت تا تـشـرف در خـط اسـلام یافت یـوسف زهـرا بدو داد این برات گفت ای راهب شدی اهل نجات |